تبليغاتX
speech for not telling


speech for not telling

آغاز

برو ادامه مطلب:


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:44 توسط ساکن کوچه 13| |

و عشق...

و عشق، صداي خرد شدن برگهايي خشک است در زير پاهاي خسته ی رهگذري که مي‌داند نمي‌رسد اما هم‌چنان مي‌رود...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:59 توسط ساکن کوچه 13| |

گفتم و گفتی...

گفتم: خسته‌ام 

گفت: لاتقنطوا من رحمة الله

        .:: از رحمت خدا ناامید نشید(زمر/53 ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده‌ای 

گفت: فاذکرونی اذکرکم     

         .:: (منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

       .:: (تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63::.

 

تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ 

   گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

       .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109 ::.

گفتم:خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است...‌

گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم    

         .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم:انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   

گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم     

        .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته  

گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا     

       .:: مردم به چی دلخوش کردن؟! باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشند (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   

گفت: ان الله یحب المتوکلین     

      .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!  

      گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

     .:: بعضی از مردم خدا را  فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::    

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

     گفت: فانی قریب

         .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

     گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال 

          .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

      گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

           .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

     گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

         .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری  می‌توانم بکنم؟     

     گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

        .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 گفتم: دیگر روی توبه ندارم 

     گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب    

         .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 

       گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

            .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 

گفت: و من یغفر الذنوب الا الله      

           .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق

می ‌شوم! ...  توبه می‌کنم

      گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

         .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     

     گفت: الیس الله بکاف عبده

          .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ 

      گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی

علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

       

  .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و

فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون

بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان  است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 

     گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه   

         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 

      گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید

         .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 گفتم : ...

.*.*.*.*.*.*..*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*. 

برای چهلمین بار
برای بار چهلم فیلم اژانس شیشه ای ابراهیم را دیدم ؛وبرای هزار بار اعتراف کردم  بهترین فیلم ایرانی که دیدم همین بوده است ولاغیر...
باحاج کاظم زندگی می کنم
خیبری اهل نی هور اب....خیبری سوز داره دود نداره!...
برای عباس گریه می کنم...همو که توقعی نداشت قبل جنگ سرزمین بود؛باتراکتور؛جنگ که تمام شد سر همون زمین برگشت ؛بی تراکتور؛همو که دفترچه بیمه هم نگرفته بود...
با اصغر می خندم ...ومیدانم که خنده اصغر از هزار گریه غم انگیز تر است...

<*<*<*<><*><>*<><*>*<>*<>*<>*<>

پاورقی مطلب اول

تو شبهای قدراگر بادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید

راستی همه رو تو ابن شبها ببخشید بعد به خدابگید منکه بنده بودم بنده هات رو بخشیدم حالا تو هم منو ببخش

هیچ جایی خدا نگفته گناهکار ها از رحمتش ناامید باشند

تمام امیدم رحمت خدا...

اتماس دعا

؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟؟*؟*؟*؟

پاورقی مطلب دوم

نمی خوام شعار بدم فقط می خوام بگم باید جواب کسایی رو که واست جلو گلوله واستادند

بدی

ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ

پاورقی مطلب هیچم

با اومدم مهر شاید دیر تر اپکنم از همه کسایی که بهم سر زدند ممنونم  

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 10:7 توسط ساکن کوچه 13| |

۱ـتولد فرزاد حسنی این مجری توانای ایرونی رو  تبریک می گم و برای ایشون ارزو می کنم به همه

ارزو هاشون برسند

کسی که هیچ کس قدرشو ندونست....

این هم هدیه من به ایشون

******************************************************************

۲ـكودكى با پاهاى برهنه روى برف‏ها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهى نگاه مى‏كرد. زنى در حال

عبور او را ديد و به داخل فروشگاه برد، برايش لباس و كفش خريد و گفت: «مواظب خودت باش.» كودك

پرسيد: «ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟» زن لبخندى زد و گفت: «نه، من فقط يكى از بنده‏هاى خدا

 هستم.» كودك گفت: «مى‏دانستم با او نسبت دارى.

<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<

چند کلمه حرف حساب

هر روز كه مي گذرد، يك ورق ديگر از عمرمان كنده مي شود . هر چقدر بزرگ تر مي شويم ، هر ميزان كه بر ارقام سنمان افزوده مي شود و دوروبرمان را آئم هاي بيشتري مي گيرند ، تنها تر مي شويم !
هر چه مردم را بيشتر مي شناسيم ، يكي از مردم خودم ، و به ذات آنجا بيشتر پي مي بريم ، تازه مي فهميم چقدر كم عاشقيم ، كم دوست داريم يا شايد اصلاً ...
متاسفانه دوست داشتن ها شرطي شده است و اغلب به خاطر شرايط و مصالح به هم علاقمند مي شويم و اگر غير از اين باشد ، بر چسب هوس هم ممكن است بر عشق ما زده شود . تازه اگر بدون قيد و شرط عاشق شويم ، توقعات ما تازه بعد از آن شروع مي شود و بهانه گيري مي كنيم . عاشقي تبديل به وظيفه مي شود و كم كم از حرمت آن مي كاهيم ،خودماني تر مي شويم ، داد مي كشيم ، چيزي مي خواهيم ، مي شكنيم...
پروانه وجودمان كجا رفته! كو سوختن ، كو ساختن ! پايه را بر دروغ بنا مي كنيم و تا خيال ، ديوار وهم را بالا مي بريم و دلمان به مقصري خوش است كه با يك پلك زدن ،خيالش هم از سرمان مي پرد . چقدر دل مي شكنيم ، وعده مي دهيم ، دل خوش مي كنيم و همه چيز را به هم مي زنيم .
چطور يادمان مي رود كه دنيا محل عمل و عكس العمل است ؟ چطور با سر مي دويم به سمت چاهي كه براي خودمان كنده ايم و باز خشنوديم . عجب فراموشكاريم ما انسانها . عجب موجود عجيبي هستيم. 
و اعتراف به پيمان شكني به خدا 
... اگر دعا كردم ، اجابت كردي و اگر از تو خواستم ، عطايم كردي . اگر فرمانبرداري كردم ، قدر داني نمودي و اگر شكرت بجا آوردم ، افزودي . همه اينها را ... اي مهربان ترين مهربانان و اي معبود من ، شكرگزار كدام يك از نعمت هايت باشم كه نه شمار آن را توانم و نه زبان بيان آن را ... اي معبود من ، من را به سبب گناهانم رسوا مكن و نعمتت را از من سلب مكن . خداي من را به چه كسي وامي گذاري ؟ به خويشاوندي كه قطع نظر از من كند يا بيگانه اي كه با من ترشرويي كند يا كساني كه خوارم شمرند يا كه نه ، تو پروردگار و صاحب اختيار مني ، به تو شكايت مي برم از غربت غريبانه خود. پس به حقيقت نتوانم بشمارم نعمت ها و منت ها و بخشش هاي گرامي ات را اي تويي كه عطايم نمودي ، بي نيازم كردي ، ياورم شدي ،‌عزيزم داشتي ،عافيتم دادي ،پا بر جايم كردي ، ياورم شدي ، و اما اينك منم معترف به گناهان خود . آري من هستم كه بد كردم ، خطا و ناداني نمودم . منم كه فراموشكارم و خلف وعده مي كنم ، پيمان مي شكنم ... الهي تو اجابت كني بيچارگان را و شفا دهي بيماران ، ببندي شكسته را و ترحم كني خردسال را و ياوري كني سالخورده را ...

 چی میشه اگه تو هم کاری کنی که کسای که خدا رو نمیناشن بادیدن تو خدا رو بشناسن

تو با خدا نسبتی داری؟؟!!...

*******************************************************************

۳ـپروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..

عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...

بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...

به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...

محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند......

<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<

نمی دونم کی برمی گردم ولی شاید زمانش نزدیک نباشه دلم بدجور گرفته میرم تاشاید جواب بی وفایی و دورویی ادم ها رو جایی پیدا کنم

ازهمه کسانی که بهم سر می زنن ممنون راستی اگه نظرها به ۲۰۰تا برسه شاید زودتر برگردم چون اون موقع می فهمم که شما دلتون واسم تنگ می شه

خداحافظی گریه در یک غروبه

خداحافظی رنگ دشت جنوبه...

 

 


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:43 توسط ساکن کوچه 13| |

 پرتگاه زندگى‏
 مى‏نويسم از تو، از تو كه تنها دلخوشى و اميدم در اين غمستان بى‏آفتاب زندگى هستى. اى تنها اميدم، دلگيرم از همه ستاره‏هاى روشن مغرور، از همه درختان سرسبز بهارى. دلگيرم و غمگين، همانند مادرى كه داغ فرزند بر سينه دارد. معبودم، خسته‏ام از همه آنهايى كه در ميان اعداد يك رقمى و دو رقمى و... من را به شمارش نياوردند. نمى‏دانم تا به حال چگونه طاقت آورده‏ام. هرگاه لبخندى زدم، در مقابل اخم و تشر پاداش گرفتم. هرگاه كار خيرى انجام دادم، شر زودتر از ثمره كارم بر سر در منزلگاه قلبم حضور يافت. محبوبم، نمى‏توانم اشك بريزم. نمى‏خواهم ضعف خود را به عالميان ظاهر سازم. تنها خود تويى كه اشك‏هايم را مى‏بينى و هق هق گريه‏هايم را تسكين مى‏دهى. آسمانى‏ترين آسمانم، همه شب‏هاى تنهايى را بدون هيچ عشق و گرماى محبتى گذراندم. تمام سياهى‏هاى دنيا در چشم من پنهان گشته‏اند. مى‏خواهم سرزمين ويران شده قلبم را آباد سازم. نمى‏دانم از كجا و چگونه شروع كنم.
 مخيله‏ام در پس هجوم افكار شيطانى، سردرگم و پريشان، به هر درى در مى‏زند. دست‏هايم طناب پوسيده‏اى را در دست گرفته و نااميدانه به آن چنگ مى‏زند. علف‏هاى هرز حسرت، كف پاهايم را مى‏آزارند. آسمان تاريك تاريك است. دلم همچو كبوترى بال و پر بسته خود را به ديواره‏هاى زندان مى‏كوبد و طلب آزادى مى‏كند. هنگامى كه متولد شدم، صداى گريه‏ام نويد شادى را به فرشته‏هاى معصوم و پاك باغ هستى‏ام داد، اما دريغ از آن كه معلم زندگى اولين نكته را بر سرلوحه فولادى وجودم نوشت. او مى‏دانست كه چشم‏هايم اشكبار خواهد بود. سومين بهار زندگى‏ام پر بود از اشك و آه و گريه. درست همانند زمان متولد شدم. اولين فرشته زندگى‏ام تنهايم گذاشت. با اين كه خرد بچه‏اى بودم، اما انگار همه غم‏هاى زندگى بر شانه‏هايم سنگينى مى‏كرد. هنگامى كه وارد خانه دوم خود شدم، دوباره اشك و ناله، همدم خستگى‏هايم بود چون هميشه تنها بودم و ساكت، آرام بودم و گوشه‏گير.
 آموزگارم مهربان بود همانند فرشتگان يا پريان دريايى. خانه دوم زندگى‏ام، اما نتوانست سامانم دهد. او هيچ چيز از زندگى نمى‏دانست و هدفش تنها فهماندن اعداد يك رقمى و دو رقمى و حروف الفبا بود. دست‏هايم خالى بود همانند كوزه‏اى بى‏آب، همچون چهره‏اى بى‏لبخند. چهارراه تقديرم هميشه چراغ قرمز داشت، اما كسى دست‏هايم را نوازش نمى‏كرد. زندگى به من آموخت ارزش دسته گل‏هايم را به اندازه و مساوى مبادله كنم، اما دنياى آدمك‏هاى قصه من بى‏مساوات نفس مى‏كشيدند.
 آن هنگام كه قد كشيدم، دلم مى‏خواست دست‏هايم تا ستاره‏ها بالا بروند، اما سهم من فقط چشمك آنان و درددلم با آنها بود. فرشته دوم زندگى‏ام دست نوازش بر سرم كشيد و من را اميد آينده خود خطاب كرد. آن گاه دست‏هايم قدرت گرفتند و همچو فرشته اول زندگى‏ام، باتجربه شدم. زندگى فهماند كه گذران عمر تنها آه و گريه و دسته گل‏هاى نرگسى نيست. زندگى تفسيرى است دشوار كه در هيچ منطق و فلسفه‏اى يافت نمى‏شود. حال كه دست‏هايم خسته‏اند و بر لبه پرتگاه زندگى‏ام قرار گرفته‏ام، آموخته‏هاى زندگى‏ام را لحظه به لحظه و يك به يك مرور مى‏كنم.
 طناب پوسيده‏اى كه به آن چنگ زده‏ام، هر آن ممكن است من را تا قعر پرتگاه سياه ابديت بكشاند، اما نوايى زيبا و باحلاوت، گوش جانم را نوازش مى‏كند: حىّ على الصلاة، حىّ على الفلاح... و من هم همراه او زمزمه مى‏كنم. آرامشى ژرف و زيبا در كالبدم رسوخ مى‏كند. اينجاست كه ناگفته‏اى كهنه در غمستان وجودم جوانه مى‏زند: «اگر لبه پرتگاه ايستاده‏اى، بدان كه معبودت تو را نجات خواهد داد و اگر سقوط كردى، به تو بال پرواز خواهد داد.»

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:5 توسط ساکن کوچه 13| |

چشم‌هاي آسمان سرخ سرخ است آسمان گريه نكرده،

بغض هم ندارد،

 آسمان غنچه كرده دست‌هاي ما را ديده،

 لب‌هاي ما را بوسيده آسمان ما را بغل مي‌كند،

محكم،

 محكم‌تر از بيداري مهربان‌تر از همة مادران دنيا

 چائي

 رنگ چشم‌هاي خواهرم زهره

 خرما

به سياهي موهاي برادرم محمد

 آب

 به رواني نام مادرم سحر

 و نان

 به طعم مردانگي پدرم مرتضي

حالا بايد با رزقت شكست

 و برايت بست بسم‌ا… زهره، محمد، مادر، پدرم

 صداي اذان مي‌آيد

اللهم لك صمنا

و علي رزقك افطرنا

 

*****************************

 1_متن بالا از فرزاد حسنی بود

۲_تو که اهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:40 توسط ساکن کوچه 13| |

ابري نيست، بادي نيست ...
وقتي ديگه حرفي براي گفتن نمونده بود، گفت :
خب... همه چيز رو گفتيم و همه جا را ديديم. حالا بگو چي داري و به کدومش افتخار ميکني ؟
صبر نکردم. فوري گفتم : هيچي ... تا هستم، همه چيز و هرچيز مال بقيه. اوني که مال منه و نميذارم کسي ازش مايه بذاره، آبرو و شرفمه.
گذشت ...
حالا پشيمون نيستم ازاينکه چيزهايي که شايد همه فکر ميکردند مال منه، برداشتند و بردند و دمي خوش گذروندند.
اما من ساده هنوز منتظر باد و بارونم و يه رهگذر تا امانتيهام رو اگه عمري باشه با يه چيز بهتر (به خيال خودم) تاخت بزنم.
دنياي به ته نرسيدني آبي ...
جديدا هيچ چيز اين دنيا نميتونه حال من رو بگيره. هرچند که با هيچ مرام اين دنيا کنار نميام.
يه جورايي انگار مطمئن شده ام که نميتونم پا به پاي اين دنيا و چرخيدنهاش بزرگ بشم. اما همينکه بزرگ ميشم، بهم غرور ميده . مطمئن ميشم که براي انجام يه کاري اومده ام که لااقل حتي اگه نميتونم انجامش بدم، ميتونم براي رسيدن به اون فکر کنم.
همينکه ميتونم به يه خدا توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم و به جاش معناي رشد رو مرور کنم، برام کافيه.
اوضاع خيلي هم بد نيست...
فقط... کاش ، ايکاشها نبودند.
شهر من گم شده است ...
نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ...
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !
و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست
سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:11 توسط ساکن کوچه 13| |

پشت سر ، خستگي تاريخ است !
- هيچ وقت نخواسته ام جاي فرشته اي باشم که تاريخ را مينويسد.
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته ...
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.
...............................................................................................................................................................
- وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام.
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:6 توسط ساکن کوچه 13| |

تعارف که نداریم داريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:46 توسط ساکن کوچه 13| |

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:34 توسط ساکن کوچه 13| |

17مرداد روز خبرنگار را پیشاپیش به تمامی خبرنگاران این قشر سختکوش جامه صمیمانه تبریک میگویم و برای همه ارزوی توفیق روز افزون وصداقت دارم.

خداحافظ تا بعد از مسافرت

..................................................................................................................................

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو مي شكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ... و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:40 توسط ساکن کوچه 13| |

سلام

ببخشید دیر اومدم سرم شلوغه اخر هفته می رم مشهد شاید یک مدت نباشم

مطلب امروز

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد....

......................................

حرف اضافه:در پی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه ی خودت بخواد تورو

اخه دل من

دل ساده ی من...

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:28 توسط ساکن کوچه 13| |

استکان چاي را از نيمه گذراند

قندان لبخندش را تعارف کرد

غنچه غنچه لب هاي پدر ترک هاي نعلبکي را اندازه کرد
مخده خم شد چشم هاي پدر نم شد

کتاب دعا را بستعينکش را جا گذاشت پشت جلد کتاب

غروب پرده ي اتاق را کنار زد

پدر اسمان را جلو اورد

تا ته چشمان تارش

خورشيد بود و نبود

ولي شنيدم که گفت:

بوي بارون اومد و باز تو

دلش نيامد بگويد....

....................................................................................................................................

تا کی...

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:19 توسط ساکن کوچه 13| |

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن. اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست
********************
دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي...
********************
عميق ترين درد زندگي ، مردن نيست. بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بيا موزي.
********************
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواد.
*******************
کوههاي عظيم پر از چشمه اند و قلبهاي بزرگ پر از اشک .
 ******************
اين جمله هميشه يادت باشه : زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است
*******************

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:27 توسط ساکن کوچه 13| |

می شود شب اول وقتی از سر کوچه می پیچی ؛هلال ماهش را هم دیده باشی ولی باز هم یادت برود ؛یادت برود که لحظه لحظه اش مبارک است ؛ وماه استغفار است وتوبه .
اما این ماه هم می رود توی ارشیو تقویم ها واصلا نمی فهمی چطور می گذرد .
 می شود مثل ابر بگذرد ولی تو به سرعت بیشتری از کنارش عبور کنی.
اما یک راه هم در نظر کرفته اند که فراموش نکنی ؛ اصلا این همه ذکر را برای این ماه درنظرگرفته اند که فراموش نکنی تا جریان داشته باشد ؛جریان ماه توی کارت ؛درست؛بیزینتت؛تا زمان اگر هم کند گذشت باذکرت سرعت بگیرد
از مومنان می پرسند ؛دنیا به شما چگونه گذشت؛می گویند :یک چشم بر هم زدن
*******************************************
در لیله الرغائب ارزوها ارزومند دیگران نیز باشیم
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:24 توسط ساکن کوچه 13| |

اصلا نمي خواهم  بدانم که  چندم ماه است...وساندويچي که سفارش دادم کي اماده مي شود ...ورئيس جمهور چه گفته است ... وفلسفه کي به بن بست مي رسد ...واين شب لعنتي به پايان...؟
و دوچرخه دارد ديرش مي شود ...ومن چترم را کجا گم کرده ام؟
 اي لعنت به روزي که نوشتنم بگيرد ...و ندانم از کجا شروع کنم...
وکدام ها را لاي گيومه بگذارم...وکي به سطر بعد بروم ...وکدام ژانر...به دستور زبان اهميت بدهم يا نه...
وفقط اين را مي دانم که بايد باز بنويسم ...
حالا کجا وکي...مزخرف يا مهمل...فرقي نمي کند ...بايد در برابر يک کرم قديمي سر فرود اورد انگار ...بله بايد نوشت وبود...

........................................................................................................................................

راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:2 توسط ساکن کوچه 13| |

اين جا که من زندگي مي کنم مردمانش دلتنگ کارت سوخت وبنزين هستندوهمين بنزين هاي غنيمتي بيهمده دود مي شود ونصف بيشتر شهر دستشان را به گدايي از نصف ديگرشهربلند مي کنند همه به خون هم تشنه هستند ؛کسي ديگر به فکر بم نيست؛مي خواهد میدان نقش جهان را خراب کنند؛مولانا ورودکی را از ما گرفتندواین جا همه اغز مدو اخرین مارک لباس حرف می زنند ؛وکسی فردوسی وحافظ نمی شناسد ؛دیگر کسی به کسی سلام نمی دهد وفست فود جای غذای خانگی را گرفته است ؛این جا کسانی هستند که بین سنت ومدرنیته قرار گرفته شده اند؛تو بگو دیگرمی شود بابودن شقایق ها هم زندگی کرد ؛وسهراب نیست که ببیندکه چطور سر شقایق ها را می برندوکسی به فکر گل نیلوفر ویاس نیست؟  

......................................................................................................................................


راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:1 توسط ساکن کوچه 13| |

شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد

دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد

دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد

 نشسته اي به اميد كه؟

گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد

 تو اشتباه نكردي

گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد

من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد

 براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:58 توسط ساکن کوچه 13| |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آيد، من تنها گوشي هستم که غصه هايش را ميشنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي کسي ام . تو همان را هم از من گرفتي .اين توفان بي موقع چه بود؟
وسنگيني بغض راه بر کلامش بست.سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود, خواب بودي ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمين مار پر گشودي . گنجشک، خيره در خدايي خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي.
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چيزي در درونش فروريخت .
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:26 توسط ساکن کوچه 13| |

چقدر خوب ميشه كه تو باشي
چقدر خوب ميشه كه تو باشي و با من باشي چقدر خوب ميشد كه تو را اندازه مي‌كردم
در دست‌هاي جامانده بر روي پنجره‌هايي كه هيچ وقت باز نشده‌اند
حتي به روي تو، تو كه پنجره‌ها را بي‌معنا كردي
وقتي هميشه گشوده بودي چه روي آسماني كه منو از چشم تو مي‌ديد
چقدر خوب مي‌شد كه هميشه چشم‌هايم را مي‌بستم كه هيچ آسماني نتواند تو را از نگاه من بگيرد
چقدر خوب مي‌شه كه تو باشي
حتي بر روي بخار شيشه
بر روي جاي دست‌هاي جا مانده بر پنجره‌هايي كه هيچ وقت باز نشدند
خاطرت خاطرخواهي را خاطره كرد!
خاطره من!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:6 توسط ساکن کوچه 13| |

هرگز نخواستم بگويم بگويم تو را چقدر
عاشق شدم ؟چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چقدر؟
هرگز نخواستم بگويم نگاه تو
از ابتداي ساده ي اين ماجرا چقدر
من را شکست ساخت شکست و دوباره ساخت !
من را چرا شکست ؟چرا ساخت ؟يا چقدر...؟
هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولي
عادت نبود حسي از ان ابتدا چقدر
مانند پيچکي که بپيچد به روح من
ريشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چقدر
تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند
اين جا فرشته ها که بداني خدا چقدر
خوب است با تو با همه ي بي وفائيت
قلبم گرفته است نپرس از کجا ؟ چقدر ؟!
قلبم گرفته است سرم گيج مي رود
هرگز نخواستم که بداني تو را چقدر...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:4 توسط ساکن کوچه 13| |

به بهانه ی مسافرت خودم و خیلی ها به مشهد...

يکي بيايدامروز با هم برويم حرم از همان طرف پايين پا ؛از همان صحن ازادي که مي خوري به ضريح ،اول هم،همه اعمال را کامل انجام دهد ،دعاي پايين پا را بخواند ،بعد بالاي سر حضرت را ، ايستاده هم بخواند ،دو رکعت نماز زيارت با تمام سوره يس ،بعد هم کفش هايش را بردارد و از حرم بزند بيرون وبعد هر روز ...
امام رضا (ع)را گم کرده ايم لاي کتاب دعاها ،لاي اداب زيارت !يادمان رفته است اقا زنده است .سلام مي کنيم جوابمان را مي دهد ،دعوت مي کند تا برويم جلو ،نزديک خودش بعد حرف هايمان را مي شنود ايستاده ،نشسته،با اذن دخول يا بدون اذن دخول !وبعدتر وقتي داري مي روي بيرون برگ سبزي مي دهد دستت تا "برائت نار " باشد برايت!اقا زنده است ما نمي فهميم چون خيلي سال ها پيش مرده ايم ،از همان زماني که فکر کرديم اقا مرده است و بايد براي شادي روحش صلوات بفرستيم!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:43 توسط ساکن کوچه 13| |

این اخرین مطلبی است که می نویسم بعد از امتحاناتم حتما اپ خواهم کرد پس فعلا بای

تقدیم به کسی که با پایان سال تحصیلی دوستیش هم ته کشید

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
                                                                    (متن از مونا)

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 توسط ساکن کوچه 13| |

ازهمان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد !
گر چه آدم زنده بود .

از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود .
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغا ،
آدميت بر نگشت !
قرن ما ،
روزگار ، مرگ انسا نيت است .

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
_ حتي قاتلي به دار _
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
در اين ايام زهرم در پياله ي و خونم در سبوست

مرگ او را از كجا باورم كنم ؟

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است !!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:7 توسط ساکن کوچه 13| |

تو آسمون؛همیشه؛از یه ارتفاعی به بعد؛دیگه هیچ ابری وجود نداره؛پس هروقت آسمون دلت ابری شد؛با ابرا نجنگ؛فقط؛اوج بگير
...............................................
هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ كه روش يه قفل بود رسيدي ،‌ ناميد نشو . چون اگه قرار بود باز نشه به جاش يه ديوار ميذاشتن
...............................................
زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....
...............................................
هر چه گذشته ، گذشته است ، پس به داوري آن ننشين.
هر چه در آينده باشد ، هنوز اين جا نيست ،
پس اميدها و اشتياق هايت را به سمت آن نبر...
...............................................
خدايا ! مرا از دوستانم محافظت بفرما . چون مي دانم چكونه خويشتن را در مقابل دشمنانم حفظ كنم !
.............................................
مأيوس مباش زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري ، قفل را بگشايد.
............................................
خوشبختي يگانه چيزي است كه مي توان بي آنكه خود داشت به ديگران هديه كرد
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:6 توسط ساکن کوچه 13| |

اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچیك ميشم ، اگه با گذشت كردن كسی كوچیک ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:44 توسط ساکن کوچه 13| |

متين ترين کلمه عشق است . جذاب ترين کلمه آشنايي است. پاک ترين کلمه وجدان است. تلخترين کلمه جدايي است. زشت ترين کلمه خيانت است. سخت ترين کلمه تنهايي است. بدترين کلمه بي وفايي است. بهترين كلمه ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:39 توسط ساکن کوچه 13| |

دوستم نمی دونم چه جوری از دستت دادم ولی بدون

 

نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از

 

يادش

 


 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 توسط ساکن کوچه 13| |

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

 

 مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

 

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

 

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:20 توسط ساکن کوچه 13| |

ادمك اخر دنياست بخند

 ادمك مرگ همين جاست بخند

دست خطي كه تورا عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

ادمك خر نشوي گريه كني

كل دنيا سراب است بخند 

 ان خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنها ست بخند

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:46 توسط ساکن کوچه 13| |

دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:42 توسط ساکن کوچه 13| |

چرا همه ي نقشه هاي جغرافيا دو قسمت دارند؟
چرا همه چيز به دو قسمت شمالي و جنوبي تقسيم مي شود؟
چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبي و در جنوب شهر خاکستري است؟
چرا پرندگان جنوب شهري با بالهاي وصله دار پرواز مي کنند؟
چرا بهار در جنوب شهر زرد است؟
چرا برف در جنوب شهر سياه است؟
چرا مگسهاي شمال شهري زباله هاي بهداشتي و بسته بندي شده مي خورند؟
چرا پشه هاي شمال شهري اگر به زباله هاي جنوب شهري دست بزنند مسموم مي شوند؟
چرا گربه هاي شمال شهري شير پاستوريزه مي خورند؟
چرا بچه هاي شمال شهري وقتي فوتبال بازي مي کنند ، گلهاي تازه و قشنگ و رنگارنگ به يکديگر ميزنند؟
چرا دنياي بچه هاي جنوب شهر سياه و سفيد است؟
چرا دنياي بچه هاي شمال شهر رنگي است:سفره هاي رنگين ، خوابهاي رنگين ، لباسهاي رنگي، فيلمهاي رنگي ؟
مگر خون آنها رنگين تر است؟
چرا آنها در شمال به دنيا مي آيند؟ در شمال گهواره مي خوابند؟ در شمال ميز مي نشينند؟ شمال غذا را مي خورند؟ قطب شمالي ميوه را گاز ميزنند و قطب جنوبي آنرا دور ميريزند؟ براي مسافرت به شمال مي روند؟
در شمال زندگي مي کنند ؟ و وصيت مي کنند که آنها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟
اگر شمال بهتر است ، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟
چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است؟
من به سمت جنوب نماز مي خوانم .
خدا در همسايگي ماست.
خدا در همه جا ست! خدا بايد در همه جا باشد.!
من اين نقشه ها را قبول ندارم.
چه کسي اين نقشه ها را براي ما کشيده است؟
وقتي که باران بهاري ببارد، همه ي نقشه هاي کاغذي را خراب مي کند و همه اين نقشه ها را نقش بر آب مي کند
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:38 توسط ساکن کوچه 13| |

ديوار اتاقم را بلندتر مي سازم

ديواري تا همسايگي آخرين نوار رنگين کمان

ديوار اتاق را با اشک و خاک گل مي کنم

وبا بوسه اشتياق شاقول

بلندترين ديوار تا همسايگي پرواز خيال

طولاني ترين ديوار تا رسيدن هر ستون به ستوني ديگر

براي خط زدن نيامدن هايت بازهم اندازه نيست

هرجمعه نيامدنت را با خطي سبز بر سينه ديوارم مي کارم

مزرع سبز فلک شد ديوارم

وداس انتظار چيزي ندرويد نيامدي تو

نيامدي

واپسين پيچک نفس انتظار را
به شماره انداخت

تاصفاي تو سعي انتظار را هروله مي کنيم

نيامدي تو نيامدي

                                                                         شاید ...

                                                                                           هنوز منتظرت هستم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:2 توسط ساکن کوچه 13| |


به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:58 توسط ساکن کوچه 13| |


Design By : Night Skin