speech for not telling
گفتم: خستهام گفت: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا ناامید نشید(زمر/53 ::. گفتم: انگار، مرا فراموش کردهای گفت: فاذکرونی اذکرکم .:: (منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152::. گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: (تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63::. تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109 ::. گفتم:خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::. گفتم:انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::. گفتم: دلم گرفته گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا .:: مردم به چی دلخوش کردن؟! باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::. گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفت: ان الله یحب المتوکلین .:: خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) ::. گفتم: خیلی چاکریم! گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/11) :: گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ؛ گفت: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::. گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::. گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟ گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگر روی توبه ندارم گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::. گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟ گفت: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق می شوم! ... توبه میکنم گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفت: الیس الله بکاف عبده .:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::. گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟ گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::. گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو کسی را ندارم گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::. گفتم : ... .*.*.*.*.*.*..*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*. برای چهلمین بار <*<*<*<><*><>*<><*>*<>*<>*<>*<> پاورقی مطلب اول تو شبهای قدراگر بادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید راستی همه رو تو ابن شبها ببخشید بعد به خدابگید منکه بنده بودم بنده هات رو بخشیدم حالا تو هم منو ببخش هیچ جایی خدا نگفته گناهکار ها از رحمتش ناامید باشند تمام امیدم رحمت خدا... اتماس دعا ؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟*؟؟*؟*؟*؟ پاورقی مطلب دوم نمی خوام شعار بدم فقط می خوام بگم باید جواب کسایی رو که واست جلو گلوله واستادند بدی ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ پاورقی مطلب هیچم با اومدم مهر شاید دیر تر اپکنم از همه کسایی که بهم سر زدند ممنونم ارزو هاشون برسند کسی که هیچ کس قدرشو ندونست.... این هم هدیه من به ایشون ****************************************************************** ۲ـكودكى با پاهاى برهنه روى برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهى نگاه مىكرد. زنى در حال عبور او را ديد و به داخل فروشگاه برد، برايش لباس و كفش خريد و گفت: «مواظب خودت باش.» كودك پرسيد: «ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟» زن لبخندى زد و گفت: «نه، من فقط يكى از بندههاى خدا هستم.» كودك گفت: «مىدانستم با او نسبت دارى. <*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*< چند کلمه حرف حساب هر روز كه مي گذرد، يك ورق ديگر از عمرمان كنده مي شود . هر چقدر بزرگ تر مي شويم ، هر ميزان كه بر ارقام سنمان افزوده مي شود و دوروبرمان را آئم هاي بيشتري مي گيرند ، تنها تر مي شويم ! چی میشه اگه تو هم کاری کنی که کسای که خدا رو نمیناشن بادیدن تو خدا رو بشناسن تو با خدا نسبتی داری؟؟!!... ******************************************************************* ۳ـپروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند .. عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند... بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند... به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند...... <*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*<*< نمی دونم کی برمی گردم ولی شاید زمانش نزدیک نباشه دلم بدجور گرفته میرم تاشاید جواب بی وفایی و دورویی ادم ها رو جایی پیدا کنم ازهمه کسانی که بهم سر می زنن ممنون راستی اگه نظرها به ۲۰۰تا برسه شاید زودتر برگردم چون اون موقع می فهمم که شما دلتون واسم تنگ می شه خداحافظی گریه در یک غروبه خداحافظی رنگ دشت جنوبه... بغض هم ندارد، آسمان غنچه كرده دستهاي ما را ديده، لبهاي ما را بوسيده آسمان ما را بغل ميكند، محكم، محكمتر از بيداري مهربانتر از همة مادران دنيا چائي رنگ چشمهاي خواهرم زهره خرما به سياهي موهاي برادرم محمد آب به رواني نام مادرم سحر و نان به طعم مردانگي پدرم مرتضي حالا بايد با رزقت شكست و برايت بست بسما… زهره، محمد، مادر، پدرم صداي اذان ميآيد اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا ***************************** 1_متن بالا از فرزاد حسنی بود ۲_تو که اهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند 
برای بار چهلم فیلم اژانس شیشه ای ابراهیم را دیدم ؛وبرای هزار بار اعتراف کردم بهترین فیلم ایرانی که دیدم همین بوده است ولاغیر...
باحاج کاظم زندگی می کنم
خیبری اهل نی هور اب....خیبری سوز داره دود نداره!...
برای عباس گریه می کنم...همو که توقعی نداشت قبل جنگ سرزمین بود؛باتراکتور؛جنگ که تمام شد سر همون زمین برگشت ؛بی تراکتور؛همو که دفترچه بیمه هم نگرفته بود...
با اصغر می خندم ...ومیدانم که خنده اصغر از هزار گریه غم انگیز تر است...


هر چه مردم را بيشتر مي شناسيم ، يكي از مردم خودم ، و به ذات آنجا بيشتر پي مي بريم ، تازه مي فهميم چقدر كم عاشقيم ، كم دوست داريم يا شايد اصلاً ...
متاسفانه دوست داشتن ها شرطي شده است و اغلب به خاطر شرايط و مصالح به هم علاقمند مي شويم و اگر غير از اين باشد ، بر چسب هوس هم ممكن است بر عشق ما زده شود . تازه اگر بدون قيد و شرط عاشق شويم ، توقعات ما تازه بعد از آن شروع مي شود و بهانه گيري مي كنيم . عاشقي تبديل به وظيفه مي شود و كم كم از حرمت آن مي كاهيم ،خودماني تر مي شويم ، داد مي كشيم ، چيزي مي خواهيم ، مي شكنيم...
پروانه وجودمان كجا رفته! كو سوختن ، كو ساختن ! پايه را بر دروغ بنا مي كنيم و تا خيال ، ديوار وهم را بالا مي بريم و دلمان به مقصري خوش است كه با يك پلك زدن ،خيالش هم از سرمان مي پرد . چقدر دل مي شكنيم ، وعده مي دهيم ، دل خوش مي كنيم و همه چيز را به هم مي زنيم .
چطور يادمان مي رود كه دنيا محل عمل و عكس العمل است ؟ چطور با سر مي دويم به سمت چاهي كه براي خودمان كنده ايم و باز خشنوديم . عجب فراموشكاريم ما انسانها . عجب موجود عجيبي هستيم.
و اعتراف به پيمان شكني به خدا
... اگر دعا كردم ، اجابت كردي و اگر از تو خواستم ، عطايم كردي . اگر فرمانبرداري كردم ، قدر داني نمودي و اگر شكرت بجا آوردم ، افزودي . همه اينها را ... اي مهربان ترين مهربانان و اي معبود من ، شكرگزار كدام يك از نعمت هايت باشم كه نه شمار آن را توانم و نه زبان بيان آن را ... اي معبود من ، من را به سبب گناهانم رسوا مكن و نعمتت را از من سلب مكن . خداي من را به چه كسي وامي گذاري ؟ به خويشاوندي كه قطع نظر از من كند يا بيگانه اي كه با من ترشرويي كند يا كساني كه خوارم شمرند يا كه نه ، تو پروردگار و صاحب اختيار مني ، به تو شكايت مي برم از غربت غريبانه خود. پس به حقيقت نتوانم بشمارم نعمت ها و منت ها و بخشش هاي گرامي ات را اي تويي كه عطايم نمودي ، بي نيازم كردي ، ياورم شدي ،عزيزم داشتي ،عافيتم دادي ،پا بر جايم كردي ، ياورم شدي ، و اما اينك منم معترف به گناهان خود . آري من هستم كه بد كردم ، خطا و ناداني نمودم . منم كه فراموشكارم و خلف وعده مي كنم ، پيمان مي شكنم ... الهي تو اجابت كني بيچارگان را و شفا دهي بيماران ، ببندي شكسته را و ترحم كني خردسال را و ياوري كني سالخورده را ...

مىنويسم از تو، از تو كه تنها دلخوشى و اميدم در اين غمستان بىآفتاب زندگى هستى. اى تنها اميدم، دلگيرم از همه ستارههاى روشن مغرور، از همه درختان سرسبز بهارى. دلگيرم و غمگين، همانند مادرى كه داغ فرزند بر سينه دارد. معبودم، خستهام از همه آنهايى كه در ميان اعداد يك رقمى و دو رقمى و... من را به شمارش نياوردند. نمىدانم تا به حال چگونه طاقت آوردهام. هرگاه لبخندى زدم، در مقابل اخم و تشر پاداش گرفتم. هرگاه كار خيرى انجام دادم، شر زودتر از ثمره كارم بر سر در منزلگاه قلبم حضور يافت. محبوبم، نمىتوانم اشك بريزم. نمىخواهم ضعف خود را به عالميان ظاهر سازم. تنها خود تويى كه اشكهايم را مىبينى و هق هق گريههايم را تسكين مىدهى. آسمانىترين آسمانم، همه شبهاى تنهايى را بدون هيچ عشق و گرماى محبتى گذراندم. تمام سياهىهاى دنيا در چشم من پنهان گشتهاند. مىخواهم سرزمين ويران شده قلبم را آباد سازم. نمىدانم از كجا و چگونه شروع كنم.
مخيلهام در پس هجوم افكار شيطانى، سردرگم و پريشان، به هر درى در مىزند. دستهايم طناب پوسيدهاى را در دست گرفته و نااميدانه به آن چنگ مىزند. علفهاى هرز حسرت، كف پاهايم را مىآزارند. آسمان تاريك تاريك است. دلم همچو كبوترى بال و پر بسته خود را به ديوارههاى زندان مىكوبد و طلب آزادى مىكند. هنگامى كه متولد شدم، صداى گريهام نويد شادى را به فرشتههاى معصوم و پاك باغ هستىام داد، اما دريغ از آن كه معلم زندگى اولين نكته را بر سرلوحه فولادى وجودم نوشت. او مىدانست كه چشمهايم اشكبار خواهد بود. سومين بهار زندگىام پر بود از اشك و آه و گريه. درست همانند زمان متولد شدم. اولين فرشته زندگىام تنهايم گذاشت. با اين كه خرد بچهاى بودم، اما انگار همه غمهاى زندگى بر شانههايم سنگينى مىكرد. هنگامى كه وارد خانه دوم خود شدم، دوباره اشك و ناله، همدم خستگىهايم بود چون هميشه تنها بودم و ساكت، آرام بودم و گوشهگير.
آموزگارم مهربان بود همانند فرشتگان يا پريان دريايى. خانه دوم زندگىام، اما نتوانست سامانم دهد. او هيچ چيز از زندگى نمىدانست و هدفش تنها فهماندن اعداد يك رقمى و دو رقمى و حروف الفبا بود. دستهايم خالى بود همانند كوزهاى بىآب، همچون چهرهاى بىلبخند. چهارراه تقديرم هميشه چراغ قرمز داشت، اما كسى دستهايم را نوازش نمىكرد. زندگى به من آموخت ارزش دسته گلهايم را به اندازه و مساوى مبادله كنم، اما دنياى آدمكهاى قصه من بىمساوات نفس مىكشيدند.
آن هنگام كه قد كشيدم، دلم مىخواست دستهايم تا ستارهها بالا بروند، اما سهم من فقط چشمك آنان و درددلم با آنها بود. فرشته دوم زندگىام دست نوازش بر سرم كشيد و من را اميد آينده خود خطاب كرد. آن گاه دستهايم قدرت گرفتند و همچو فرشته اول زندگىام، باتجربه شدم. زندگى فهماند كه گذران عمر تنها آه و گريه و دسته گلهاى نرگسى نيست. زندگى تفسيرى است دشوار كه در هيچ منطق و فلسفهاى يافت نمىشود. حال كه دستهايم خستهاند و بر لبه پرتگاه زندگىام قرار گرفتهام، آموختههاى زندگىام را لحظه به لحظه و يك به يك مرور مىكنم.
طناب پوسيدهاى كه به آن چنگ زدهام، هر آن ممكن است من را تا قعر پرتگاه سياه ابديت بكشاند، اما نوايى زيبا و باحلاوت، گوش جانم را نوازش مىكند: حىّ على الصلاة، حىّ على الفلاح... و من هم همراه او زمزمه مىكنم. آرامشى ژرف و زيبا در كالبدم رسوخ مىكند. اينجاست كه ناگفتهاى كهنه در غمستان وجودم جوانه مىزند: «اگر لبه پرتگاه ايستادهاى، بدان كه معبودت تو را نجات خواهد داد و اگر سقوط كردى، به تو بال پرواز خواهد داد.»


وقتي ديگه حرفي براي گفتن نمونده بود، گفت :
خب... همه چيز رو گفتيم و همه جا را ديديم. حالا بگو چي داري و به کدومش افتخار ميکني ؟
صبر نکردم. فوري گفتم : هيچي ... تا هستم، همه چيز و هرچيز مال بقيه. اوني که مال منه و نميذارم کسي ازش مايه بذاره، آبرو و شرفمه.
گذشت ...
حالا پشيمون نيستم ازاينکه چيزهايي که شايد همه فکر ميکردند مال منه، برداشتند و بردند و دمي خوش گذروندند.
اما من ساده هنوز منتظر باد و بارونم و يه رهگذر تا امانتيهام رو اگه عمري باشه با يه چيز بهتر (به خيال خودم) تاخت بزنم.
دنياي به ته نرسيدني آبي ...
جديدا هيچ چيز اين دنيا نميتونه حال من رو بگيره. هرچند که با هيچ مرام اين دنيا کنار نميام.
يه جورايي انگار مطمئن شده ام که نميتونم پا به پاي اين دنيا و چرخيدنهاش بزرگ بشم. اما همينکه بزرگ ميشم، بهم غرور ميده . مطمئن ميشم که براي انجام يه کاري اومده ام که لااقل حتي اگه نميتونم انجامش بدم، ميتونم براي رسيدن به اون فکر کنم.
همينکه ميتونم به يه خدا توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم و به جاش معناي رشد رو مرور کنم، برام کافيه.
اوضاع خيلي هم بد نيست...
فقط... کاش ، ايکاشها نبودند.
شهر من گم شده است ...
نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ...
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !
و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست
سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
- هيچ وقت نخواسته ام جاي فرشته اي باشم که تاريخ را مينويسد.
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته ...
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.
...............................................................................................................................................................
- وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
| Design By : Night Skin |


