تبليغاتX
speech for not telling


speech for not telling

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:34 توسط ساکن کوچه 13| |

17مرداد روز خبرنگار را پیشاپیش به تمامی خبرنگاران این قشر سختکوش جامه صمیمانه تبریک میگویم و برای همه ارزوی توفیق روز افزون وصداقت دارم.

خداحافظ تا بعد از مسافرت

..................................................................................................................................

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو مي شكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ... و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:40 توسط ساکن کوچه 13| |

سلام

ببخشید دیر اومدم سرم شلوغه اخر هفته می رم مشهد شاید یک مدت نباشم

مطلب امروز

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد....

......................................

حرف اضافه:در پی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه ی خودت بخواد تورو

اخه دل من

دل ساده ی من...

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:28 توسط ساکن کوچه 13| |

استکان چاي را از نيمه گذراند

قندان لبخندش را تعارف کرد

غنچه غنچه لب هاي پدر ترک هاي نعلبکي را اندازه کرد
مخده خم شد چشم هاي پدر نم شد

کتاب دعا را بستعينکش را جا گذاشت پشت جلد کتاب

غروب پرده ي اتاق را کنار زد

پدر اسمان را جلو اورد

تا ته چشمان تارش

خورشيد بود و نبود

ولي شنيدم که گفت:

بوي بارون اومد و باز تو

دلش نيامد بگويد....

....................................................................................................................................

تا کی...

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:19 توسط ساکن کوچه 13| |


Design By : Night Skin