تبليغاتX
speech for not telling


speech for not telling

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن. اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست
********************
دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي...
********************
عميق ترين درد زندگي ، مردن نيست. بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بيا موزي.
********************
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواد.
*******************
کوههاي عظيم پر از چشمه اند و قلبهاي بزرگ پر از اشک .
 ******************
اين جمله هميشه يادت باشه : زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است
*******************

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:27 توسط ساکن کوچه 13| |

می شود شب اول وقتی از سر کوچه می پیچی ؛هلال ماهش را هم دیده باشی ولی باز هم یادت برود ؛یادت برود که لحظه لحظه اش مبارک است ؛ وماه استغفار است وتوبه .
اما این ماه هم می رود توی ارشیو تقویم ها واصلا نمی فهمی چطور می گذرد .
 می شود مثل ابر بگذرد ولی تو به سرعت بیشتری از کنارش عبور کنی.
اما یک راه هم در نظر کرفته اند که فراموش نکنی ؛ اصلا این همه ذکر را برای این ماه درنظرگرفته اند که فراموش نکنی تا جریان داشته باشد ؛جریان ماه توی کارت ؛درست؛بیزینتت؛تا زمان اگر هم کند گذشت باذکرت سرعت بگیرد
از مومنان می پرسند ؛دنیا به شما چگونه گذشت؛می گویند :یک چشم بر هم زدن
*******************************************
در لیله الرغائب ارزوها ارزومند دیگران نیز باشیم
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:24 توسط ساکن کوچه 13| |

اصلا نمي خواهم  بدانم که  چندم ماه است...وساندويچي که سفارش دادم کي اماده مي شود ...ورئيس جمهور چه گفته است ... وفلسفه کي به بن بست مي رسد ...واين شب لعنتي به پايان...؟
و دوچرخه دارد ديرش مي شود ...ومن چترم را کجا گم کرده ام؟
 اي لعنت به روزي که نوشتنم بگيرد ...و ندانم از کجا شروع کنم...
وکدام ها را لاي گيومه بگذارم...وکي به سطر بعد بروم ...وکدام ژانر...به دستور زبان اهميت بدهم يا نه...
وفقط اين را مي دانم که بايد باز بنويسم ...
حالا کجا وکي...مزخرف يا مهمل...فرقي نمي کند ...بايد در برابر يک کرم قديمي سر فرود اورد انگار ...بله بايد نوشت وبود...

........................................................................................................................................

راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:2 توسط ساکن کوچه 13| |

اين جا که من زندگي مي کنم مردمانش دلتنگ کارت سوخت وبنزين هستندوهمين بنزين هاي غنيمتي بيهمده دود مي شود ونصف بيشتر شهر دستشان را به گدايي از نصف ديگرشهربلند مي کنند همه به خون هم تشنه هستند ؛کسي ديگر به فکر بم نيست؛مي خواهد میدان نقش جهان را خراب کنند؛مولانا ورودکی را از ما گرفتندواین جا همه اغز مدو اخرین مارک لباس حرف می زنند ؛وکسی فردوسی وحافظ نمی شناسد ؛دیگر کسی به کسی سلام نمی دهد وفست فود جای غذای خانگی را گرفته است ؛این جا کسانی هستند که بین سنت ومدرنیته قرار گرفته شده اند؛تو بگو دیگرمی شود بابودن شقایق ها هم زندگی کرد ؛وسهراب نیست که ببیندکه چطور سر شقایق ها را می برندوکسی به فکر گل نیلوفر ویاس نیست؟  

......................................................................................................................................


راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:1 توسط ساکن کوچه 13| |

شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد

دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد

دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد

 نشسته اي به اميد كه؟

گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد

 تو اشتباه نكردي

گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد

من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد

 براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:58 توسط ساکن کوچه 13| |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آيد، من تنها گوشي هستم که غصه هايش را ميشنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي کسي ام . تو همان را هم از من گرفتي .اين توفان بي موقع چه بود؟
وسنگيني بغض راه بر کلامش بست.سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود, خواب بودي ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمين مار پر گشودي . گنجشک، خيره در خدايي خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي.
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چيزي در درونش فروريخت .
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:26 توسط ساکن کوچه 13| |


Design By : Night Skin