speech for not telling
تقدیم به کسی که با پایان سال تحصیلی دوستیش هم ته کشید هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند من كه از پژمردن يك شاخه گل مرگ او را از كجا باورم كنم ؟ صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از يادش هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است... وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني ادمك مرگ همين جاست بخند دست خطي كه تورا عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند ادمك خر نشوي گريه كني كل دنيا سراب است بخند ان خدايي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنها ست بخند ديواري تا همسايگي آخرين نوار رنگين کمان ديوار اتاق را با اشک و خاک گل مي کنم وبا بوسه اشتياق شاقول بلندترين ديوار تا همسايگي پرواز خيال طولاني ترين ديوار تا رسيدن هر ستون به ستوني ديگر براي خط زدن نيامدن هايت بازهم اندازه نيست هرجمعه نيامدنت را با خطي سبز بر سينه ديوارم مي کارم مزرع سبز فلک شد ديوارم وداس انتظار چيزي ندرويد نيامدي تو نيامدي واپسين پيچک نفس انتظار را تاصفاي تو سعي انتظار را هروله مي کنيم نيامدي تو نيامدي شاید ... هنوز منتظرت هستم
(متن از مونا)
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد !
گر چه آدم زنده بود .
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود .
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغا ،
آدميت بر نگشت !
قرن ما ،
روزگار ، مرگ انسا نيت است .
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
_ حتي قاتلي به دار _
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
در اين ايام زهرم در پياله ي و خونم در سبوست
گفتگو از مرگ انسانيت است !!
...............................................
هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ كه روش يه قفل بود رسيدي ، ناميد نشو . چون اگه قرار بود باز نشه به جاش يه ديوار ميذاشتن
...............................................
زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....
...............................................
هر چه گذشته ، گذشته است ، پس به داوري آن ننشين.
هر چه در آينده باشد ، هنوز اين جا نيست ،
پس اميدها و اشتياق هايت را به سمت آن نبر...
...............................................
خدايا ! مرا از دوستانم محافظت بفرما . چون مي دانم چكونه خويشتن را در مقابل دشمنانم حفظ كنم !
.............................................
مأيوس مباش زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري ، قفل را بگشايد.
............................................
خوشبختي يگانه چيزي است كه مي توان بي آنكه خود داشت به ديگران هديه كرد
چرا همه چيز به دو قسمت شمالي و جنوبي تقسيم مي شود؟
چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبي و در جنوب شهر خاکستري است؟
چرا پرندگان جنوب شهري با بالهاي وصله دار پرواز مي کنند؟
چرا بهار در جنوب شهر زرد است؟
چرا برف در جنوب شهر سياه است؟
چرا مگسهاي شمال شهري زباله هاي بهداشتي و بسته بندي شده مي خورند؟
چرا پشه هاي شمال شهري اگر به زباله هاي جنوب شهري دست بزنند مسموم مي شوند؟
چرا گربه هاي شمال شهري شير پاستوريزه مي خورند؟
چرا بچه هاي شمال شهري وقتي فوتبال بازي مي کنند ، گلهاي تازه و قشنگ و رنگارنگ به يکديگر ميزنند؟
چرا دنياي بچه هاي جنوب شهر سياه و سفيد است؟
چرا دنياي بچه هاي شمال شهر رنگي است:سفره هاي رنگين ، خوابهاي رنگين ، لباسهاي رنگي، فيلمهاي رنگي ؟
مگر خون آنها رنگين تر است؟
چرا آنها در شمال به دنيا مي آيند؟ در شمال گهواره مي خوابند؟ در شمال ميز مي نشينند؟ شمال غذا را مي خورند؟ قطب شمالي ميوه را گاز ميزنند و قطب جنوبي آنرا دور ميريزند؟ براي مسافرت به شمال مي روند؟
در شمال زندگي مي کنند ؟ و وصيت مي کنند که آنها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟
اگر شمال بهتر است ، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟
چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است؟
من به سمت جنوب نماز مي خوانم .
خدا در همسايگي ماست.
خدا در همه جا ست! خدا بايد در همه جا باشد.!
من اين نقشه ها را قبول ندارم.
چه کسي اين نقشه ها را براي ما کشيده است؟
وقتي که باران بهاري ببارد، همه ي نقشه هاي کاغذي را خراب مي کند و همه اين نقشه ها را نقش بر آب مي کند
به شماره انداخت
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
| Design By : Night Skin |


