تبليغاتX
speech for not telling


speech for not telling

این اخرین مطلبی است که می نویسم بعد از امتحاناتم حتما اپ خواهم کرد پس فعلا بای

تقدیم به کسی که با پایان سال تحصیلی دوستیش هم ته کشید

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
                                                                    (متن از مونا)

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 توسط ساکن کوچه 13| |

ازهمان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد !
گر چه آدم زنده بود .

از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود .
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغا ،
آدميت بر نگشت !
قرن ما ،
روزگار ، مرگ انسا نيت است .

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
_ حتي قاتلي به دار _
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
در اين ايام زهرم در پياله ي و خونم در سبوست

مرگ او را از كجا باورم كنم ؟

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است !!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:7 توسط ساکن کوچه 13| |

تو آسمون؛همیشه؛از یه ارتفاعی به بعد؛دیگه هیچ ابری وجود نداره؛پس هروقت آسمون دلت ابری شد؛با ابرا نجنگ؛فقط؛اوج بگير
...............................................
هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ كه روش يه قفل بود رسيدي ،‌ ناميد نشو . چون اگه قرار بود باز نشه به جاش يه ديوار ميذاشتن
...............................................
زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....
...............................................
هر چه گذشته ، گذشته است ، پس به داوري آن ننشين.
هر چه در آينده باشد ، هنوز اين جا نيست ،
پس اميدها و اشتياق هايت را به سمت آن نبر...
...............................................
خدايا ! مرا از دوستانم محافظت بفرما . چون مي دانم چكونه خويشتن را در مقابل دشمنانم حفظ كنم !
.............................................
مأيوس مباش زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري ، قفل را بگشايد.
............................................
خوشبختي يگانه چيزي است كه مي توان بي آنكه خود داشت به ديگران هديه كرد
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:6 توسط ساکن کوچه 13| |

اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچیك ميشم ، اگه با گذشت كردن كسی كوچیک ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:44 توسط ساکن کوچه 13| |

متين ترين کلمه عشق است . جذاب ترين کلمه آشنايي است. پاک ترين کلمه وجدان است. تلخترين کلمه جدايي است. زشت ترين کلمه خيانت است. سخت ترين کلمه تنهايي است. بدترين کلمه بي وفايي است. بهترين كلمه ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:39 توسط ساکن کوچه 13| |

دوستم نمی دونم چه جوری از دستت دادم ولی بدون

 

نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از

 

يادش

 


 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 توسط ساکن کوچه 13| |

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

 

 مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

 

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

 

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:20 توسط ساکن کوچه 13| |

ادمك اخر دنياست بخند

 ادمك مرگ همين جاست بخند

دست خطي كه تورا عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

ادمك خر نشوي گريه كني

كل دنيا سراب است بخند 

 ان خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنها ست بخند

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:46 توسط ساکن کوچه 13| |

دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:42 توسط ساکن کوچه 13| |

چرا همه ي نقشه هاي جغرافيا دو قسمت دارند؟
چرا همه چيز به دو قسمت شمالي و جنوبي تقسيم مي شود؟
چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبي و در جنوب شهر خاکستري است؟
چرا پرندگان جنوب شهري با بالهاي وصله دار پرواز مي کنند؟
چرا بهار در جنوب شهر زرد است؟
چرا برف در جنوب شهر سياه است؟
چرا مگسهاي شمال شهري زباله هاي بهداشتي و بسته بندي شده مي خورند؟
چرا پشه هاي شمال شهري اگر به زباله هاي جنوب شهري دست بزنند مسموم مي شوند؟
چرا گربه هاي شمال شهري شير پاستوريزه مي خورند؟
چرا بچه هاي شمال شهري وقتي فوتبال بازي مي کنند ، گلهاي تازه و قشنگ و رنگارنگ به يکديگر ميزنند؟
چرا دنياي بچه هاي جنوب شهر سياه و سفيد است؟
چرا دنياي بچه هاي شمال شهر رنگي است:سفره هاي رنگين ، خوابهاي رنگين ، لباسهاي رنگي، فيلمهاي رنگي ؟
مگر خون آنها رنگين تر است؟
چرا آنها در شمال به دنيا مي آيند؟ در شمال گهواره مي خوابند؟ در شمال ميز مي نشينند؟ شمال غذا را مي خورند؟ قطب شمالي ميوه را گاز ميزنند و قطب جنوبي آنرا دور ميريزند؟ براي مسافرت به شمال مي روند؟
در شمال زندگي مي کنند ؟ و وصيت مي کنند که آنها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟
اگر شمال بهتر است ، چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟
چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است؟
من به سمت جنوب نماز مي خوانم .
خدا در همسايگي ماست.
خدا در همه جا ست! خدا بايد در همه جا باشد.!
من اين نقشه ها را قبول ندارم.
چه کسي اين نقشه ها را براي ما کشيده است؟
وقتي که باران بهاري ببارد، همه ي نقشه هاي کاغذي را خراب مي کند و همه اين نقشه ها را نقش بر آب مي کند
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:38 توسط ساکن کوچه 13| |

ديوار اتاقم را بلندتر مي سازم

ديواري تا همسايگي آخرين نوار رنگين کمان

ديوار اتاق را با اشک و خاک گل مي کنم

وبا بوسه اشتياق شاقول

بلندترين ديوار تا همسايگي پرواز خيال

طولاني ترين ديوار تا رسيدن هر ستون به ستوني ديگر

براي خط زدن نيامدن هايت بازهم اندازه نيست

هرجمعه نيامدنت را با خطي سبز بر سينه ديوارم مي کارم

مزرع سبز فلک شد ديوارم

وداس انتظار چيزي ندرويد نيامدي تو

نيامدي

واپسين پيچک نفس انتظار را
به شماره انداخت

تاصفاي تو سعي انتظار را هروله مي کنيم

نيامدي تو نيامدي

                                                                         شاید ...

                                                                                           هنوز منتظرت هستم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:2 توسط ساکن کوچه 13| |


به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:58 توسط ساکن کوچه 13| |


Design By : Night Skin